چمدانِ سپید

خلا

امشب تو خونه بابابزرگ بحث سر دور جدید صندوق خانوادگیمون بود بعد منم یه جاهایی برای اینکه توضیح بابا مفهوم تر شه واسه بقیه مجبور شدم حرف بزنم و چون میخواستیم یه سری تغییرات ایجاد کنیم بحثا و نظرات مختلف بود و من خیلی حرف زدم و الان حس میکنم باید یه تایم چند روزه تو خلوت خودم باشم تا این انرژی درونی از بین رفته م برگرده سرجاش...یجورایی یه حس بدی میاد سراغ بعد حرف زدنا و بحثای طولانی...شایدم چون قرار بود باهاش حرف بزنمو دیر اومدم و اون الان نیست حس بدی بهم دست داده...

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سپیده

ای خواهش آهنگینم:)

دلم واسه اون لحظه ای تنگ شده که بهت گفتم واستا میخوام یه چیزی درگوشت بگم...سرتو آوردی پایینو بهم نگاه کردی...گفتم نه روم نمیشه...روبروتو نگاه کن...با خنده رو به رو رو نگاه کردی...همونطور که ایستاده بودیمو تو بغلت بودم سرمو آوردم بالا نزدیک گوشت...واست زمزمه کردم:

گرداب را درون خودت غرق میکنی

تو با تمام حادثه ها فرق میکنی....

و تو خندیدی و گفتی اینجوری حس کردم زلزله م که....و منو بیشتر به خودت چسبوندی...

ای کاش تموم نمیشد اون لحظه ها‌...

۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سپیده

مفصلند زمستان ها..

کسی نمی شنود ما را...

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سپیده

چندشغله های کوچک

درحالی دارم پست میذارم که سرم رو بالشه و دخترداییای هشت ساله و پنج سالم خیمه زدن رو سرم و تقسیم اراضی کردن،نصف کله م واسه یکیشونه نصف دیگ واسه اون یکی...بعد هرکدوم جدا دارن مدل میدن رو موهام...تا قبل این هرکدوم داشتن نصفه خودشونو دکتری میکردن...اسیر شدیم نصفه عصری 😂😂


پ.ن:الانم دارن واسم میرقصن 😂❤

۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سپیده

منم شکار...شکارم کن...

دیروز اصن روز خیلی جالبی بود:\ یه خبر خوب دارم یه خبر بد اول کدومو بگم؟! 😂

خبر بد اینکه با الطاف زیاد آموزش دانشکده بنده خیلی شیک بخاطر یه واحد نه ترمه شدم:|

خبر خوب هم اینکه آلبوم آقامون چاوشی اومد و اصن مارو جوری برد تو خلسه که دیگه به چیزی نشه فکر کرد...

خدایا مرسی که ما رو در عصری آفریدی که چاوشی توش میخونه 

و اینکه اصن شوخی قشنگی نبود که به ما که رسید آسمون تپیید:\


۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سپیده